آن بالا که بودم برایم کاملا روشن بود چرا این زندگی و این نقش را انتخاب کرده ام...
داستان من

داستان من

قبل از جنینی

من هم مانند بقیه موجودات، یکی از بودن‌های کوچکی هستم که جمعشان می شود جهان هستی.
آن بالا که بودم، خوب می دانستم چرا باید در این نقطه جغرافیایی حاضر شوم و بازی این نقش را به عهده بگیرم و زندگی جدیدم را در زمین آغاز کنم.
پس سفرم را شروع و به مقصد مشخص شده حرکت کردم.

جنینی

به اولین مقصدم رسیدم و به دل مادر نشستم. یادم نمی آید اما حتما وقایع مشهور سال ۱۳۵۶ و جریانات سیاسی آن زمان بر روحیات مادر باردار من بی اثر نبوده و من هم استرس و نگرانی ها و هیجانات وارد شده به مادرم را به صورت ملموس و ناملموس دریافت می کردم و فعل و انفعالات درون بدن او به جسم و روان من هم وارد می شد.

تولد

مردادماه ۱۳۵۷ در هیاهوی تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در بیمارستان بوعلی سینای تهران، محله تهران نو پا به زمین گذاشتم و از به پایان رسیدن سفر گریستم. نمیدانم از خوشی بود یا از وابستگی ۹ ماه زندگی در دل مادر. به هر حال به مقصد نهایی رسیده بودم.
عجیب بود. پایین که آمدم، در خاطرم هیچ نمانده بود که چرا در این مقصدم.

کودکی و نوجوانی

دوران کودکی پر از استرس و دلهره جنگ بود.
پناه بردن به پناه گاه های زیرزمینی را خوب یادم است.
هر لحظه منتظر بودیم صدای آژیر بلند شود، برق قطع شود و به پناهگاه، پناه ببریم. مهم نبود کجا هستیم. مدرسه، کوچه، خانه، مغازه، مهم این بود که همه کارها در اضطراب انجام می شد.
اضطراب های دوران کودکی برای من و هم سن و سالانم از توان و تحمل مان خارج بود. به هر حال آن زمان گذشت و ما هم به سختی از آن عبور کردیم و نتیجه اش نسل پوست کلفتی شد که قرار بود تمام عمرش آماده باش بماند.
دوران پر اضطراب کمیته و بگیر و ببندهایش، نوارهای کاست، ویدئو و باید و نبایدهایی که برای لباس و مدل مو و ارتباطاتمان اعمال می شد، جنگ تحمیلی دیگری بود مثل آن جنگ ۸ ساله، که درون جامعه ایران راه انداخته شده بود تا انرژی دوران نوجوانی مان را به فرومایه ترین حال ممکن هدر دهد.
حقیقت این است که دوران کودکی و نوجوانی مساوی شد با دوران استرس بدون فرصت نفس گیری.
تاثیرات آن دوران باعث شد به موضوع نقش افراد در میزان تولید استرس در جامعه بیشتر فکر کنم و به دنبال راهکارهایی برای کاهش آن باشم.
به منطقی ترین نتیجه ای که رسیدم این بود که باید از خودم شروع کنم و تلاش کنم که تولید کننده یا انتقال دهنده استرس نباشم. چون تجربه کرده بودم که وجود اضطراب و نگرانی چقدر کارکرد افراد را پایین می آورد و عملکرد فکری و جسمی را مختل می کند.

روابط صلح آمیز در محیط های کاری

بعدها که مشغول به کار شدم،‌ همچنان حواسم به تاثیر اضطراب بر عملکرد افراد در محیط های کاری بود و روی نحوه ارتباط افراد یک سازمان با یکدیگر متمرکز شدم. البته با نگاهی متفاوت به همان مباحث رفتار سازمانی یا HR  مرسوم.
متوجه بودم که نوع رفتار استرس زای افراد که ایجاد تنش هم می کند، به نوعی متاثر از Organizational Culture یا فرهنگ سازمانی آنهاست و این تیپ رفتار می تواند منابع یک سازمان را هدر بدهد و مدت زمان رسیدن به اهداف را طولانی کند.
اساسا سازمان ها فرهنگ خاص خودشان را دارند و این فرهنگ حاکم بر سازمان، اثراتش را بر تک تک افراد و فرایندها می گذارد.
پس رفتار انسان گرایانه و صلح آمیز در محیط های کاری برایم تبدیل به موضوع مهمی شد.
من به این نتیجه رسیده بودم که فرهنگ صلح و تاثیراتش بر فرهنگ سازمانی، کاملا کمک کننده، شتاب دهنده و شیوه ای اثربخش برای بهبود روابط میان افراد یک سازمان است و همین بهبود وضعیت رفتار سازمانی مسیر تحقق استراتژی تدوین شده در سازمان ها را هموارتر می کند.

بعد از ۷ هزار و ۶۶۵ مین روز
سیستم صلح ساز یا مدیریت مبتنی بر صلح

هفت هزار و ششصد و شصت و پنج روز را با زمین دور خورشید گشتم و گشتم تا یادم آمد که چرا اینجا هستم.
حالا که یادم آمده بود چرا به زمین آمدم، با خودم قرار گذاشتم در هر محیط کاری که حاضر شدم، صلح و فرهنگ آن را با دیگران تمرین و فرهنگ سازمانی را با فرهنگ صلح همسو تر و اجرایی تر کنم.
از آن پس روابط صلح آمیز در محیط های کاری شاکله اصلی راهبری های من در مجموعه های کاری مختلف بود. یک شیوه مبتنی بر احترام و درک متقابل.
اعتقاد دارم هر انسانی با ویژگی های منحصر بفرد و تفاوت هایش به زمین می آید. اکثر اوقات این تفاوت ها باعث اختلافات می شود. خیلی ها فکر می کنند آنچه می دانند یا آنگونه که هستند، درست است و آن لحظه است که توقعات پدیدار می شود و انتظار دارند که دیگران هم همانگونه باشند و همان گونه انجام دهند. همین یک موضوع در محیط های کاری تنش زا و هدر دهنده منابع مختلف است و در عین حال یک فضای امن و آرام را تبدیل به محیط کاری پر تنش و استرس می کند و در نهایت بر عملکرد سازمان نیز تاثیر نامطلوب می گذارد.
در صورتیکه تفاوت ها، نقطه قوت و منبع قدرت یک سازمان هستند و می توانند سازنده باشند.
پس برای اینکه به تفاوت ها احترام گذاشته شود و هر کدام از افراد در جایگاه مناسب خود قرار بگیرند و احساس رضایت از فعالیت های خود را داشته باشند، توجه بیشتری به ویژگی People Orientation در فرهنگ سازمانی کردم و از میان ویژگی های دیگر فرهنگ سازمانی، اهمیت بیشتری برایش قائل می شدم.

من طی سال ها تلاش کردم به تفاوت ها احترام بگذارم و به افراد و گروه ها کمک کردم که نه تنها حقایق منحصر به فرد خودشان را کشف کنند بلکه به خصوصیات و ارزشهای متمایز دیگران هم احترام بگذارند.

تاثیر فرهنگ صلح بر عملکرد سازمان ها را دیدم و تجربه کردم.
فرهنگ صلح را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. مروج فرهنگ صلح بودن را هم دوست دارم و معتقدم مدیریت هایی که بر اساس رفتارهای انسان گرایانه، محیط های کاری را راهبری می کنند، علاوه بر بیشترین بهروه وری، کمک بزرگی کرده اند به ترویج رفتارهای صلح آمیز که این روزها همگی بیش از هر زمان دیگری کمبودش را حس می کنیم.

دیگرِ دوست داشتنی

تجربه های من و دوستانم در ترویج فرهنگ صلح در محیط های کاری باعث شد بیشتر روی آن متمرکز شویم و به صورت گروهی به آن بپردازیم.
از سال ۱۳۹۴ گروه ارتباط خلاق دیگر را با دوستانم تاسیس و سیستم ارتباطی صلح محور را تدوین کردیم. در گروه دیگر هر خدماتی که به مشتریان خود می دهیم بر پایه همین سیستم تعریف می شود. از ایده پردازی تا اجرا. همه چیز در خدمت این است که در یک محیط کاری، افراد و گروه ها نه تنها حقایق منحصر بفرد خودشان را کشف کنند بلکه به خصوصیات و ارزشهای متمایز دیگران هم احترام بگذارند.

پیش از ترک زمین

طی سال ها با افراد زیادی آشنا شدم، دوستان زیادی پیدا کردم، شبکه ارتباطی ام در محیط های کاری گسترده شد و با هر کدام نقشی را بازی کردم.
ما همگی از قبل، آن بالا با هم قرارهایمان را گذاشته بودیم که این پایین در کدام سکانس و پلان وارد صحنه شویم و در کنار هم نقش هایمان را بازی کنیم و هنوز آدم های زیاد دیگری مانده اند که قرار است با آنها ملاقات کنم و داستانم را با آنها پیوند بزنم.
اما یک چیز برایم کاملا روشن است که ما هر وقت به هم برسیم فرهنگمان صلح آمیزتر و سازنده تر خواهد بود.

پس از ترک زمین
یا همان خاموشی جسم

آن بالا نشسته ام و سر حوصله دارم زندگی ام را مرور می کنم. قبل تر که در زمین بازی بودم نمیدانستم چقدر نقش اول داستان زندگی ام را خوب بازی کرده ام ولی حالا خواهم فهمید.
حتما به این نتیجه می رسم که هنوز صلح موضوع بازی خیلی ها نیست و من با برخی افراد به صلح نرسیده ام اما ناراحت نخواهم شد چون در حد توان و فهمم تلاشم را کردم.
و آنجا همچنان دارم این بیت را زمزمه می کنم و می دانم که هیچگاه فراموشش نخواهم کرد:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز