پدیده ای به نام کتابوایی

پدیده ای به نام کتابوایی

مشغول کار هستی ، تلفنت زنگ می خورد ، نگاه می کنی می بینی از منزل است . بر می داری . آن سوی خط صدای فرزندت را می شنوی . می گوید “با با امروز پسر خوبی بودم برام جایزه بگیر” . می گویی خب چه می خواهی. می گوید”کتاب داستان” . به او قول می دهی که برایش خرید کنی و شب برایش ببری .

مکالمه پایان می یابد . مشغول کار می شوی . برای اینکه قولت را فراموش نکنی جایی یادداشت می نویسی .

هوا تاریک است و به سمت منزل می روی . اما قبلش باید سری به کتاب فروشی محله بزنی و کتاب داستانی را انتخاب و خریداری نمایی . می رسی به مغازه کتاب فروشی . اما از کتاب فروشی خبری نیست . تعجب می کنی . یک نگاه به اطراف و خیابان می اندازی و موقعیت مکانی را بررسی می کنی . شک می کنی . می گویی نکند بخاطر خستگی آدرس را اشتباه کرده ای . 

خوب نگاه می کنی . می بینی که اشتباه نکرده ای . درست آمده ای اما از کتاب فروشی خبری نیست و جای آن نانوایی باز شده است . 

باز هم تعجب می کنی . به تابلوی آن نگاه می اندازی و می بینی تابلوی کتابفروشی هنوز نصب است اما تنور نانوایی روشن و گرم و نانوا مشغول فعالیت . 

اندوهگین به سمت خانه می روی . اول برای آنکه قول داده ای و نتوانسته ای به آن عمل کنی و حالا چه پاسخی باید بدهی و دوم برای پدیده ای به نام کتابوایی. چه شده است که یک شبه کتاب فروشی به نانوایی تبدیل شده؟

پیش خودت از مسئولین گله می کنی که چرا باید آنقدر هزینه های نشر و کاغذ گران شود که قیمت کتاب بالا رفته و مردم توان خرید نداشته باشند و چرخه مالی کتاب فروش پایین بیاید و بدنیال یک لقمه نان ، تصمیم بگیرد نانوایی راه اندازی کند . اینجا علت پدیده کتابوایی را گرانی ها و مسئولین می دانی . 

آن شب می گذرد . 

فردا فرا می رسد . 

برای افتتاحیه یک فیلم سینمایی که افتخار اولین فیلم سه بعدی ایرانی را همراه دارد ، دعوت می شوی . 

هنرمندان و مسئولین سینمایی حضور دارند . میزبان هم همین هنرمندان و اهالی فرهنگ و هنر هستند . 

پس از انتظار وارد سالن سینما می شوی . بر روی هر صندلی یک مجله قرار داده شده است . آنرا بر می داری و روی صندلی خود می نشینی و جلد مجله را نگاه می کنی . ماهنامه ای است فرهنگی ، تربیتی!

تا نگاهی به دیگر صفحات این ماهنامه کنی ، مراسم شروع می شود . در ابتدای مراسم یک سخنرانی کوچک همراه با تقدیر از عوامل سازنده فیلم و نیکو گویی از این رویداد مهم .

فیلم شروع می شود . 

سالن تاریک است . 

فیلم تمام می شود . 

چراغ ها روشن می شود . 

هنگام خروج از سالن اتفاق دیگری ذهنت را مشغول می کند . ماهنامه فرهنگی تربیتی همه جا پخش است و تبدیل به یک زباله شده است . با خود می گویی کاش کاغذ و هزینه چاپ آنقدر گران شود که شاهد هدر رفتن اینگونه کاغذ نباشیم . در اصل کاغذ هدر نرفته است بلکه درختان بسیاری را نابود کرده ایم . تعداد صندلی های سالن را ضرب در تعداد برگ های این ماهنامه می کنی . به عدد 20.000 می رسی . می گویی که چه تفکر و چه اندیشه ای موجب می شود تا آنقدر راحت حداقل 20.000 برگ کاغذ تبدیل به زباله شود . 

یاد تیترهای روزنامه ها می افتی که فلان مراسم ، فلان جشنواره ، فلان همایش ، فلان سمینار و … برگزار شد . در ذهنت درختان بسیار نقش می بندد . در ذهنت جنگل های بسیار نقش می بندد . 

می آیی بیرون . 

هنرمندان عکس های یادگاری می گیرند . نور فلاش های پی در پی نگرانت می کند . می گویی نکند رسالت هنر و هنرمند فراموش شده !

مگر نه اینکه هنرمند فردی است که دغدغه هایش متعالی است؟ باز هم نگران می شوی و می اندیشی که آیا دغدغه هنرمند به گرفتن عکس های یادگاری تنزل یافته؟

یاد دیشب و پدیده کتابوایی می افتی ، امشب را می بینی و تو می مانی با دو تصویر . تو می مانی با دو قضاوت .